من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
تو توانایی آنرا داری که به این فاجعه پایان بخشی.
الهی در عطای عیدانه مبعث به کرم خود بنگر نه طاعت من که آنچه تو را شاید،از هیچ کس بر نیاید عید مبعث مبارک تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی چرا چشم دلم کوره،عصای رفتنم سسته کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه؟ من از تکرار بیزارم،از این لبخند پژمرده از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده به تاریکی گرفتارم،شبم گم کرده مهتابو بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابو چرا گریم نمیگیره؟مگه قلبه من از سنگه! خدایا من کجا میرم؟کجایه جاده دلتنگه؟ میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب میکاره شگفتا پیوندیم اکنون واقعهی نخستین دمِ ماضی. □ غریویم و غوغا □ هزار معبد به یکی شهر... بشنو: چندان دخیل مبند که بخشکانیام از شرمِ ناتوانی خویش: □ یادگاریم و خاطره اکنون. ــ دو پرنده من از چشمان خود آموختم همسایه داری را که هر عضوی به درد آید به جایش دیده می گرید *** چشم گر شود کم سو٬ بار عینک کشد بینی پس از بینی بیاموزیم٬ رسم مهربانی را![]()

![]()

![]()

که نبودیم
عشقِ ما
در ما
حضورِمان داد.
آشنا
چون خنده با لب و اشک با چشم
اکنون،
نه کلامی به مثابهِ مصداقی
که صوتی به نشانهی رازی.
گو یکی باشد معبد به همه دهر
تا من آنجا برم نماز
که تو باشی.
درختِ معجزه نیستم
تنها یکی درختم
نوجی در آبکندی،
و جز اینم هنری نیست
که آشیانِ تو باشم،
تختت و
تابوتت.
یادمانِ پروازی
و گلویی خاموش
یادمانِ آوازی.![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




